عکس و شعری ازمدیر وبلاگ
وارث کوچ و بلوچم
چون دلیران من چموشم
ملک من سرسبز و محروم
از جهان و چرخ گردون
تاخت و تاز ظلم و ظالم
ستم والی و حاکم
هر کس از بهر خود دوشید
زد و خورد در جنگ خروشید
لیک سرداران هر قوم
مردمان مرز و این بوم
چون پلنگان دلاور
چاکر و دادشاه تکاور
یک وجب از این زمین را
لیک ندادند شهر کین را
چو دشمن جان شیرین را عزیز دید
فرار اندر قرار را بهترین دید
بله ما بچه های قنبرانیم
گوهرام و بلانچ و میرحملانیم
چو هستند این بزرگان افتخارم
به راه و رسم این شیران ببالم
چو مردانه علیه ظلم قیام کرد
کمر بسته به بانگ حمل هر فرد
چو آن بیگانه دید همل دلیر است
دگر راهی ندارد چون ذلیل است
به صبح گاهان چو آن شیر دلاور
برفت با لنچ خود در بحر خاور
چو دریا باد و طوفان لنچ را برد
به دست پرتغالیها به سپرد
چو دژخیمان همل را بدیدند
به پیش پای او راهی گزیدند
ولی حمل این شیر مرد غرش
نکرد با آن علیلان شرط و سازش
چو دشمن خسته شد از مرد تاریخ
سرش را همچو حلاجان آویخت