گلایه یک پارک از مردم شهرستان خاش
به نام خداوند بخشنده مهربان
چندی پیش در محله ای قدم گذاشتم در این محله پارکی را مشاهده نمودممسرور از وجود پارک چند لحظه ای را مهمانش بودم. در همین هیاهم بودم که صدایی غریب به گوشم رسیدو چنان آهی می کشید که چهار بند بدنم به لرزه درآمد. کنجکاو شده به جست جوی صدا پرداختم اما متوجه شدم که کسی در اطرافم نیست. دوباره صدای غریب به گوشم رسید گویی پارک با من همصدا شده بوداز صدای غریب پرسیدم کیستی ؟ گفت: من همانم که تو را در وجودم مهمان کردم.
بله دوستان گرامی این پارک بود که با من صحبت می کرد.از من پرسید شغلت چیست ؟گفتم نویسنده ام !
پرسیدم دلیل آهی که می کشی چیست گفت نگو از دردم که داستانش طولانیست...
داستانش را اینگونه برایم تعریف نمود:
من زمینی بودم بلا استفاده که کارگران زحمت کش شهرداری مرا تسطیح نمودن سپس به وسیله یک نقشه کارشناسی شده ایی جدول بندی کردند و قسمتهایی را جدا نموده و به کاشت سبزه و چمن اختصاص دادند. در میان و اطرافم را درخچه های زینتی زیبایی تکاشتن و در راهروهای سنگفرش شده ام را با آباژورها و چراغهای رنگین تزیین نمودند. صندلی هایی را هم جهت نشستن خانواده ها و عابران تعبیه نمودند.
در ابتدا زیبا و با صفا بودم بطوریکه محله را با چراغهای رنگیم و فضای سبز بهمراه درخچه های زینتی و حوض پر زآب وسط پارک چهره ایی زیبا بخشیدم. افراد محله بهمراه خانواده ها و کودکانشان برای هواخوری ، ورزش ، بازی و سرگرمی کوکان هر روز در وجودم مهمان بودند من هم با دیدن بازدیدکنندگانم خوشحال و مسرور بوده بخود می بالیدم.
چند صباحی به همین صورت گذشت که ناگهان دچار تغییر شدم . کم کم بچه ها و افرادی که برای هواخوری به نزدم می آمدند آشغالها را بجای ریختن در سطلهای زباله که در راهروهای پارک نصب شده بودند بدون هیچ توجه و یا نهی از طرف فردی دیگر بروی فضای سبزم می ریختند.تا چشم بهم زدم دیدم که به یک زباله دان مبدل گشته ام تا جاییکه برخی از همسایه ها زباله های منازلشان را به جای تحویل به اکیپ حمل زباله شهرداری بدرونم تخلیه می کردند.
بچه های داخل خیابان با تیر کمان چراغهایی که جهت روشنایی پارک استفاده می شد را نشانه رفته و یکی پس از دیگری آنها را می شکستند. افرادی دیگر شاخه های درخچه ها را شکسته و بروی تنه درختان یادگاری می نوشتند بطوریکه مشاهده نمودم که فردی یکی از صندلی های پارک را از جا درآورد. این مسائل باعث ناراحتی من شده است. کارگران و مسئولین شهرداری هر از چند گاهی برای تعویض چراغها و کاشت درخچه های جدید و جمع زباله های داخلم می آمدند اما حریف این همه خرابی نمی شدند تا جایی که برای تعمیر من هزینه های گزافی می بایست می پرداختند که این اتلاف منابع شهرداری بود.
کم کم از رمق افتادم دیگر کسی به داخلم برای تفریح نمی آمد و در حال حاضر این است حال و روزم. دلم بحالش سوخت اما چه می توانستم انجام بدهم جز نوشتن درد دل آن پارک.
در آخر از او سوال کردم که چه درخواستی از مردم و شهروندان خاشی دارد؟
گفت: من از مردم عزیز درخواست دارم که بیشتر به ما پارکهای محلی توجه داشته باشند. هر شهروند در قبال پارک محله اش مسئول بوده و موظب باشد که این بلایی که سر من آمده مواظب سایر پارکهای محلی خودشان باشند و همچون باغچه ی منزلتان از آن محافظت نمایید و به دیگران اجازه استفاده نادرست از پارک محله تان را ندهید.